مطربانه
سیالان

سیالان نام کوهی ست در منطقه ی الموت قزوین و نام کتا بی ست در باره ی این خطه که آقای علی رشوند نوشته است .
دوازده گفتار دارد . بهتر ست بگویم دوازده تابلو از این منطقه در مقابل چشمانت قرار می گیرد که هر یک زیبائی خاص خودش را دارد .
تابلوها ابتدا تورا به" شالیزار" می برند . و تو همراه می شوی با رنجی که کودکان و زنان و مردان این مرز و بوم برای بدست آوردن برنج می کشند و ناخود آگاه دست به دعا برمیداری که : خدایا رنجشان را بی پاداش مگذار و به آنها برکت بده .
و از صمیم قلب می خواهی که شالیزارشان در طغیان " شاهرود " نابود نشود .
بعد از " شاهرود " می گذری که همیشه برای مردم این خطه برکت به همراه می آورد و گهگاه هم عصیان می کند و هر چه سر راهش می آید در هم می شکند و نابود می سازد .
خدایا مپسند که رنج مردمان الموت با طغیان شاهرود افزون گردد!
از شاهرود می گذری و بر بلندای" سیالان " می ایستی . چه سترگ است و چه خوب به تصویر کشیده شده .
چه الموتی باشی یا نباشی از این که بر این قله ایستاده ای احساس غرور می کنی
و تحسین می کنی سخت کوشی مردمانش را
و می ستایی پیوند نیکشان را با طبیعت این خطه که به تخریبش نکوشیده اند .
هان ای "عقاب " عشق از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
این شعر "سایه " بیانگر احساس من است وقتی که "عقاب " را خواندم .
جداشدن نویسنده از موطنش و گرفتار شدن در زندگی شهری و آرزوی دوباره دیدن پرواز عقاب در دامنه سیالان .
اینهاست آنچه که در این تابلو می بینی
و این که عقاب سمبل الموت است تو را هم به تدارک سفری به آنجا می کشاند تا از نزدیک ببینی و حس کنی چرا هر جا سخن از الموت می شود نام عقاب هم برده می شود .
" سمفونی باغ " را که خواندم احساس کردم "چهار فصل " ویوالدی را می شنوم .
البته بهار در سمفونی باغ بیشتر از فصلهای دیگر زمان گرفته است شاید نزدیک شش ماه تا سه ماه
و پاییز و بخصوص زمستان کم رنگ تر به تصویر کشیده شده اند .
گویا نقاش خسته شده است .
در پاییز باغ آسودگی را آغاز می کند پس از دوفصل پر کار و توانفرسا و در زمستان به خواب میرود .
خوابی عمیق که واقعا به آن نیاز مند ست .
در زمستان باغ پیرایه هایش را ازدست میدهد و درختان درآن بدون پوشش ظاهر می شوند .
برهنگی هم زیبائی خودش را دارد و درختان برهنه نهایت این زیبائی را دارند.
وارد " خانه های کاهگلی " می شوی . آرامشی وجودت را می گیرد .احساس می کنی خانه خودت هست و از دیر باز در این خانه ها ساکن بوده ای
حتی اگر عادت کرده باشی به زندگی شهری و خانه های پر زرق و برق آن !
"خانه های کاهگلی " راز های زیادی در دل خود نهفته دارند و علی رشوند تلاش می کند به این رازها دست پیداکند و باز گو کند . "راز آتشفشان "
و داستانهای وبلاگ هرانگ بیان کننده ی این تلاشند . موفق هم بوده است .
مثل این که در همه جا ی این سرزمین دریچه های خانه های کاهگلی به "گندمزار" باز می شوند
"گندمزار" زیاد دیده ام . با آنها بزرگ شده ام . وقتی نسیم بهاری ساقه های تازه به خوشه رفته شان را نوازش می کند خیلی دیدنی هستند .نوید میدهند که سرشار برکتند . اما تابلوئی که رشوند ترسیم کرده است عظمت دیگری به گندمزار داده است .او گندمزار در قطعات کوچک را وصف کرده که با تلاش انسان و "ورزو "هایش شکل گرفته اند . تلاش در شیبهای تند کوهستان که همت والایی می طلبد .به علی رشوند برای نوشتن این قطعه دست مریزاد می گویم .خیلی به دلم نشسته است . اما باید بگویم کار کشاورزان الموتی بسیار عظیم تر ست از نقاشی های باسمه ای "باب راس " .
" آسمان " و " دریاچه ی اوان " هردو آرامش بخش تو هستند وقتی به آنها نگاه می کنی . یکی میل پرواز را در دلت زنده می کند و دیگری وسوسه ات می کند که تنت را به آن بسپاری و خستگی راه آمده به الموت را از وجودت بزدایی . این احساسی ست که با سفر به آنجا به تو دست می دهد .اما کار رشوند میل دوباره دیدن آنجا را در تو زنده می کند .
"برویرانه قلعه ی الموت " و " بر خرابه های قلعه ی لمسر " تابلوهای عظیمی هستند که بخوبی بیان می کنند آنچه را در آنجا گذشته است .شعر هایی هستند نغز و میل دوباره و چند باره خواندن را در تو پدید می آورند . اوج کار رشوند هستند در این کتاب .
و "حکایت پدر " چون قصه عشق ست که از هر زبان که می شنوی نامکرر ست .
خدا رحمت کند پدرانی را که فرزندانشان به هر نوع به این آب و خاک خدمت می کنند .
علی جان ! قلمت توانا تر باد

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٧ - مطرب

عذر خواهی

با عذر خواهی فراوان شما عزیزان را به بازدید از وبلاگم در بلاگ اسپات دعوت می کنم . این جا امکان گذاشتن عکس برایم فراهم نیست .  من در این سفر بیش از ۵۰۰ عکس گرفتم که در نوشته هایم از آنها استفاده خواهم کرد .
این هم آدرس وبلاگ قبلی من :

http://motrebaneh.blogspot.com/

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧ - مطرب

سلام عزیزانم

سلام
سال نو همه تون مبارک
من از سفر برگشتم با یک بغل گل برای همه تون
متاسفانه امکان گذاشتن عکسهایم با حجم بالا در این وبلاگ وجود ندارد

گلهارا در مطربانه قدیمی ام تقدیم می کنم .

شاد باشید 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٧ - مطرب

خدا حافظ

من دارم میرم سفر و  مدت ۲۰ روز نیستم . از همه عزیرانی که به وبلاگ من سر می زنند خداحافظی می کنم .
سال نو بر همه شما مبارک
امیدوارم سالی سرشار از نشاط و پیروزی داشته باشید .

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب

هزار دستان دوباره به سخن آمده است

برای امروز تصنیف زیبای هزار دستان باصدای استاد شجریان را انتخاب کرده ام .
شعر و آهنگ این تصنیف از زنده یاد امیر جاهد و در دستگاه چهار گاه ساخته شده است.خواننده اول این تصنیف قمر الملوک وزیری ست .
هزار دستان به چمن دوباره آمد به سخن
که ای خسته از رنج دی ببین جشن گلهای من
بکن دل ز نقدینه جان بنه در کف می فروش
کنار گل و لاله دوجامی بزن
بنوش و چشم از مهر و مه بپوش مکش منت آسمان به دوش
مده دست به دست بی نمک نمک جز لب با نمک
مخالف :
جزای کردار ستم پیشگان دهد نفخه صور
دوای درد دل دلدادگان بود شور نشور
بسوزد از شر بشریکسر خشک و تر نماند آخر زین حیوان اثر
نیرزد این جهان بدین که بهر دل دل شکنی برون کنی پیرهنی از تنی
مکن این طنازی باما عبث به خود می نازی جانا
ازین بلند پروازی دانم کاخر شکار بازی جانم
همه شب سر بردن به یک دل دوجا نگران کاین دوران نماند به جا
مویه :
تو مشو مایه آوارگی دست من و دامان تو
بنما چاره بیچارگی ما و عهد وپیمان تو
فرود:
ریشه گر حاصلش این بار نیست تومده لاله دگر خار نیست
جاهد این میکده را آب گرفت کس در این معرکه هشیار نیست

                                     دانلود کنید
شاد شاد شاد باشید.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب

بهار دلکش رسید

بهار دارد از راه می رسد و من در تدارک بهاریه ای هستم جاندار که دوستان لذت ببرند.
با تصنیفی از زنده یاد عارف قزوینی آغاز می کنم . تصنیف بهار دلکش که استاد شجریان خوانده است .
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد
از آنکه دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا و آشتی کن
که جنگ و کین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل بر درخت گل به خنده می گفت
نازنینان را، مه جبینان را، وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد بستی، عزیز من، با رقیب من چرا نشستی
چرا دلم را، عزیز من، از کینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب
ای مه نخشب
تازه کن عهدی، که بر شکستی

دانلود کنید

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب

من عشق را دوست دارم

من روز را دوست دارم .شب را نه !
من روشنائی را دوست دارم . تاریکی را نه !
من شادی را دوست دارم . غم را نه !
من گرما را دوست دارم . سرمارا نه !
من سفیدی را دوست دارم . سیاهی را نه !
من زندگی را دوست دار م . مرگ را نه !
من عشق را دوست دارم
عقل را نه !

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب

مامور و زن قسمت آخر

ناگهان در بین ره مامور را

تلفن همراه آمد در صدا

یک نفر درپشت خط از راه دور

گفت با مامور کای مرد غیور

این چه برخوردی ست که مورد پرد

مرده شور این طرز ارشادت برد

از چه زن را ول نمودی در فراق

انکر الاشخاص عندی ذوالچماق

تو برای وصله کردن آمدی

نی برای مثله کردن آمدی

ما برون را بنگریم و قال را

 منتها یک خورده ای هم حال را

این زنی که این چنین پراندی اش

فاسد و فاسق پس آنگه خواندی اش

هیچ می دانی که خیلی زود زود

او فرار مغز ها خواهد نمود !؟

این فضای اجتماع حالیه

گرچه هرچه بسته تر تر عالیه

مصلحت می باشد اما بعد ازین

باز گردد یک کمی مانند چین

پس به محض قطع این تلفن بدو

دامن زن را بگیر و گو مرو

دامنش را گر گرفتی در مسیر

در حد شرعیش اما تو بگیر

رفت مامور از پی زن با دلیل

گرچه در ظاهر بسان زن ذلیل

دید زن را در خیابان صفا

 رفت پیشش گفت اورا خواهرا

بعد از اینها ترک قیل و قال کن

با خدا هر طور خواهی حال کن

 توی هیچ آداب و ترتیبی مکوش

هرچه می خواهد دل تنگت بپوش

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب

مامور و زن قسمت دوم

حال بشنوید سخنان مامور را :
گفت مامورش که ای زن کات کن
کمتر از این خلق عالم مات کن
چیست این لاطائلات و ترهات
حاسبو اعمالکم قبل از ممات
بوی کفر آید ز کل جمله هات
 این چه ایمانی ست ارواح بابات
تیپ تو بوی تساهل می دهد
نفس آدم را کمی هل می دهد
حرفهای تو خلاف عفت است
 بد تر از ایمیل و یکصد تا چت است
آنچه کلا عرض کردی نارواست
مفسد فی الارض بودن هم خطاست
با خدایت مثل آدم حرف زن
گر که قادر نیستی اصلا نزن
از خدا چی چی تصور می کنی
کاینچنین با او تغییر می کنی
شل حجابا دین ادا اطوار نیست
جای مانتو کوته سرکار نیست
باید آموزی کمی علم کلام
حق همین باشد که گفتم والسلام
چون  به پایان آمدش مامور حرف
از خجالت آب شد زن مثل برف
 گفت کای مامور حالم زار شد
 از مرام خود دلم بیزار شد
حرف تو هرچند توی خال زد
 در نگاهم لیک ضد حال زد
از سخنهای تو من دپرس شدم
گر طلا بودم دوباره مس شدم
من پشیمان گشتم از ایمان خود
 می روم اکنون به کفرستان خود
بعد از این ریلکس می گردم دگر

کاملا برعکس می گردم دگر

پس سر خود را گرفت و گشت دور

 بادلی آشفته و چشمی نمور

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب

مامور و زن قسمت اول

 

شعر طنزی که تقدیم می شود را دوسال قبل از دوستان به صورت یک فایل صوتی دریافت کردم .نه می دانم شاعرش کیست و نه این که آن دوست از کجا پیدا کرده است .هر چه هست شاعر پا در کفش مولانا کرده و اوضاع اجتماع خود را به نظم در آورده است .چون مطلب طولانی می شود آین شعر را در سه قسمت می نویسم .

قسمت اول گفتگوی زن است با خدای خودش :

مامور و زن
دید ماموری زنی را توی راه
کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تاشوم من همسرت
وقت خواب آید بگیرم در برت
تاب پوشم بهر تو با استریچ
جای می نوشم به همراهت سن ایچ
پا دهد صندل برایت پا کنم
تا خودم را در دل تو جا کنم
زانتیایت را بشویم روز و شب
دا خلش بنشینم از درب عقب
در جلو آن که نشیند آن تویی
 در حقیقت صاحب فرمان تویی
گر تو خواهی شال بر سر می نهم
گر تو گویی موی را فر می دهم
موی سر مش می زنم ار بهر تو
 یکسره حتی به وقت قهر تو
از برای توست کوته آستین
پاچه ی شلوار من هم همچنین
غیر یک کیلو النگو توی دست
پای من بهر تو پر خلخال هست
بهر تو مالم به صورت نیوآ
 یک گرم یا دو گرم یا این هوا
ادکلن بر خود زنم پیشت مدام
تا که بوی گل بگیرد هر کجام
می روم حمام گرم کوی تو
می زنم سشوار رو در روی تو
گر که حتی مو نباشد بر سرم
من کله گیس از دبی فورا خرم
ای فدایت ریمل و بیگودی ام
وی فدایت لنز و عینک دودی ام
من برای توست گر رژ می زنم
گر جز این بوده ست کمتر از زنم
از برای توست این رژ گونه ام
ور نه بهر غیر دیگر گونه ام
خاک پای توست خط چشم من
 تا در آید چشم هر مرد خفن
لاک ناخنهام ناز شست تو
ناخن مصنوعی ام در دست تو
بهترین ها را پزم بهر غذا
پیتزا و شینسل و لازانیا
با دسر بعدش پذیرائی کنم
همرهش یک استکان چایی کنم
ای به قربان تو هرچه با کلاس
می شوم خوش تیپ بهرت از اساس
بهر تو تیپ جوادی می زنم
گر نخواهی تیپ عادی می زنم
گر که گویی این کنم یا آن کنم
 من دقیقا ای عزیز آنسان کنم
من برایت می شوم اند مرام
گر که باشد سایه ی تو مستدام
کاش می شد من ببینم رویکت
وا کنم گل سر زنم بر مویکت

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٦ - مطرب